تبليغاتX
بوی گندم


بوی گندم


از دور می بینمت

به سویت می دوم

به سرعت و بدون لحظه ای درنگ...

هر چه نزدیک تر می شوم

تردید بیشتری وجودم را فرا می گیرد

نکند تو نباشی!!!

آرام تر گام برمی دارم

تو نیستی...

باز هم نیامدی

باز هم بد قولی کردی

تصویر اشتباه و تلخ ساخته ی ذهن من

چقدر ساده دور می شود،

انگار نمی خواهم ناامید شوم

چند لحظه ای دیگر با چشم دنبالش می کنم

خسته ام

باید دستم را به جایی بند کنم!

باید بنشینم...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:51 توسط مهشید| |


اردیبهشت ماه رویایی و رویاهای من است !

آغازش،ابتدای شقایق هاست

و اولین شقایق، پیغامش بی نهایت زیباست

این بار می روم

چشمهایم را می بندم

نفس عمیق می کشم

یک بار دیگر حس می کنم

خسته می شوم

می نشینم

می بینم یا نگاه می کنم یا هر دو را

بعد که روز تمام می شود

چراغها که خاموش می شوند

باز هم چشمهایم را می بندم

و این بار فقط فکر می کنم...


نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:56 توسط مهشید| |


عهد کرده بودم چیزی ننویسم

تا روزی که راضی باشم!

و من، امروز راضیم...



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:48 توسط مهشید| |


ساکن شده ام در یک جا

ترسم از مرداب شدن است !

نه مردابی که نیلوفر برویاند،

آنچنان که باتلاق شوم!

بهار همیشه معجزه اش را با خود همراه دارد

"صدای پای رود " را می شود شنید

باشد که جاری شود

روان های خسته با آمدنش



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:9 توسط مهشید| |


زندگی که متمرکز می شود

یک نقطه که می شود تمام هستی...

انگار عادت پذیری را تمرین می کنیم !

تو می آیی تا در یادم بمانی،

هرچند وقت یکبار...

و نمی دانی که هستی

برای همیشه...

و نخواهی فهمید که سر مشقی که این روزها

مکرر مرورش می کنم

جمله ای ست

که ناشناسی در ناکجا آبادی نوشته بود:

"زنده باد دیوانه ای که عاقل نشد"



نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط مهشید| |


پدربزرگ بخوان

که دلم این روزها،هوای صدایت را دارد،

بخوان که سکوتِ دور و برمان

سخت تر از همیشه عذابمان می دهد،

بخوان که یادمان بیاید

برف سفیدی که تو را از ما گرفت

دلهایمان را تیره کرده است!

بخوان که دلم برای اشک های شوق پدر تنگ است

کمی بخوان...

کمی برایم حافظ بخوان

گوشم را بر سنگ سرد مزارت می گذارم

بخوان پدربزرگم که من خوب می شنوم...



نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:50 توسط مهشید| |


یه ماه و ده روز دیگه مونده

روز شماری شروع می شه!

یک ماه و نه روز

یک ماه و هشت روز...

سه هفته خیلی زود سپری می شه

بعد از اون دیگه روزا قصد گذشتن ندارن،

خیلی سخت می گذره

ولی من یه امید تو دلم هست

وقتی تموم بشه

به بهترین چیزایی که توی ذهنم هست می رسم

بارها برنامه هامو مرور می کنم

دیگه توی این خوشی اشتباه نمی کنم

می گذره و می گذره...

و روز آخر سخت تر و دیرتر از همه ی روزا

ولی درست بعد از تموم شدن این همه انتظار

یه اشتباه کوچیک اجازه نمی ده که هیچی شروع بشه!

دلم داره می ترکه...

چرا باید اینجوری بشه؟!!!



نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:55 توسط مهشید| |


زمان، اندکی متوقف شده است !

کوچه ها ساکت !

صداها خاموش !

من، آرام درس می خوانم

پس از ساعتی سرم را بلند می کنم

زمان همچنان متوقف است...


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:45 توسط مهشید| |


می شود ساکت ماند و چیزی نگفت

برای روز هایی که اگر بخواهی حرفی بزنی

سکوتت از حرفها زیباتر است...



نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 16:26 توسط مهشید| |


زرورق شکلات را در دستم گرفته ام

چند بار تا می کنم

مربع های کوچک و کوچک تر

دوباره بازش می کنم

به شکل های کنار هم خیره می شوم

این بار کارم را از طرف دیگری شروع می کنم

چندین بار تکرار می کنم

حرفی در میان نیست

فقط گاهی سرم را به طرف ساعت می چرخانم

ساعت را زیر لب تکرار می کنم

و دوباره مشغول می شوم

انگار که در فضا معلق شده باشم

هیچ محرکی مرا وادار نمی کند

تا از کارم دست بکشم

یکباره که در ِ اتاق باز می شود

مثل اینکه از دنیای دیگری باز گشته باشم

تازه می فهمم، یک ساعتی در همان حال مانده بودم

بدون آنکه به کوچکترین چیزی فکر کرده باشم

تنها چیزی که در ذهنم باقی مانده است

تصویر مربع های کوچک

و صدای حرکت عقربه های ساعت است...




نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:51 توسط مهشید| |

Design By : Night Melody